Saturday, September 10, 2005

روشنفکری ، فرهنگ، خودخواهی و غوغا در تضاد




چه خوب میشد!چه خوب میشد اگر وقتی با صدای بلند برای همه نطق می کردم از آزادی از تحجر از سنت های غلط از تعصب! ووقتی بر سر به دست آوردن آزادی می جنگیدم فریاد می زدم و سنت ها را که تکیه گاه و باور مادر و پدرم بود بر زیر پاهایم له می کردم به چهره ی وحشت زده و غمگین آن ها ها نگاه می کردم و به یاد خودم می افتادم که خودم هم نا خواسته اسیر این طرز فکر واین دام شدم.و غروری که به من اجازه نمی داد تا از یارم بخواهم سنت ها ودر نتیجه آرامش من را بر هم نزند. شعارم آزادی است ولی آزاد نیستم.زندگی ام پر از ضد ونقیض! گاه به راحتی از کنار مسا ئلی که ممکن است خون هر کسی را به جوش آورد می گذرم و گاه مسائلی که به راحتی قابل حل است برایم به سختترین ها تبدیل می شود.تنهایم ولی تنها بودن را به وقت گذرانی با دوستانم ترجیح می دهم.چقدر دردناک است برای دوستان راهنمایم وبه همین دلیل عاجز از گفتن ضعف هایم به آنها!تک تک لحظه هایم به تلاش می گذرد برای زدودن بدبینی و شک!حتی باقی ماندن مولکول کوچکی از شک می تواند ویرانگر باشد. بحث کم دیدن خود نیست!بحثی از دل آدمیست!که منطقی نداردو به هیچ سوالی جواب نمی دهد!بحث بر سر ضعف های آدمیست!به یاد می آورم روزی را که از حقم،انسان بودنم ودر پی آن خطا کار بودنم وتفاوت انسان ها برا ی پدر و مادرم نطق می کردم و حالا چنان طوقی بر گردن یارم انداختم که به یاد ندارم به هیچ کس اجازه داده باشم چنین رفتاری با من بکند1تنها راهم برای فرار از بد بینی توجه نکردن به اطرافم است همه اتفاقات را حساب شده می دانم و شک ندارم که اگر پسری مقبول و بهتر از سایرین ذر جمع باشد همه ی دختران در صدد جلب توجه او خواهند بود وبلعکس واین را ضعف نمی دانم بلکه تلاشی است برای ارضای حس خوب بودن زیبا بودن درخشیدن ومهم بودن مشکل اینجاست که برای یارم ن ِ+می+پَ+سَن+دَم ومایلم همه ی توجهش به من باشدو این بزرگ ترین نقطه ی ضعفم است وصادقانه می گویم از آن بی زارم!حس می کنم به انسانی حقه باز تبدیل شدم که
تنها تفاوتم با دیگراناستفاده از حرف های شاه کلیدی است که خودم به آن ها عمل نمی کنم و خودخواهی و راحت خواهی ام به اوج رسیده.من از درون کامل نشدم وفقط استفاده از رنگ های مدرن را در حرف هایم یاد گرفتم!من آزاد نیستم! ولی تمام تلاشم را میکنم که به خواسته هایم نزدیک بشوم!
برای اولین بار
چه خوب برای اولین بار یه جایی برای یه آدمایی غیر از خودم غیر از مخاطبین عام دارم می نویسم.هر وقت مطلبی نوشتم مملو از سانسور بوده حتی مسائل خیلی طبیعی!فکر می کنم اینجا می تونم مخفیاتم رو بنویسم و نظراتم و بگم از ضعفام وترسام بگم. چه خوب فک وفامیل نیستن که یواشکی پچ پچ کنن البته خیلی حیف شد چون دیگه نمیتونن واسه یه روز کامل با هم تلفنی صحبت کنن و از من و پررویی هام وبد آموزی هام بگن..... چه خوب پدرم این نوشته ها رو نمی خونه که برای یک ماه فکرش درگیر بشه وغصه بخوره....و خدارو شکر که مامانم هم از این حرف ها بی خبره ومن مجبور نیستم از تک تک محسنات دختر های فامیل بشنوم که چه دختر های خوب خونه داری هستن و به جای این حرف هاچه میزی می چینن وچه غذا ها که درست نمی کنن تازه با انواع دسرهاچه خوب که دوستامم نیستن چون اصلاً حوصلشونو ندارمچون نه اونا حرفای من رو می فهمن و نه من حرف های اونارو!و چه بد که هر جارو که نگاه می کنم یکیشونو می بینم ولی با هیچ کدومشون نمی تونم قدم بزنم ودوست پسرم که اگه نوشته هامو بخونه شاید همه چیز تموم بشه هر چند که اون نوشته های مجازمم به زور می خونه چه برسه به مخفیاتم ولی کی می دونه شاید چون برای خوندن اینا باید زحمت بکشه و رو نیستن از هیچ تلاشی کوتاهی نکنه!نمیدونم از کجا شروع کنم!حرف ها یکدفعه هجوم آوردن مثل همیشه اونا هیچ وقت یاد نمی گیرن برای ورودشون از من اجازه بگیرنمثل پدر مادرم که همیشه ی خدا قبل از اومدن به اتاقم در زدن یادشون می ره.می دونین تو زندگی من دو نوع مشکل وجود داره 1-مشکلاتی که از طرز فکر متفاوت انسان ها و عدم درک افکار و عدم پذیرش اعمال ناشی می شه که جسارت من در قسمتی از این بخش به طور کامل نمود پیدا می کنه وکلی وقت صرف می کنم تا شاید بتونم نه برای اثبات حق بودنشون که امکان وجودشونو اثبات کنم مثل تفاوت های دو نسل مثل اثبات عدم ضعف به خاطر زن بودن و.......
2- واما مشکلات دوم که واقعاً از در گیر بودن با آن ها شرمنده ام!و هیچ دفاعی هم ندارم امّا واقعیت دارد. نمیدونم!یک عمر زندگی من به نمی دونم گذشته در عین ادعایی که دارم راجع به دونستن خیلی مسائل، ولی برآیندش منفی است نه ازدواج نه خانواده نه زندگی نه سکس ونه عشق و نه........از خوانواده و ازدواج شروع می کنم همه ی ما خانواده هایی داشتیم که در عین تفاوت در هر خانواده مسائل و مشکلات همیشه وجود داشتند. هدف از تشکیل خانواده چیه؟و چرا باید ازدواج کنیم؟ یک ریسک بزرگ برای به دست آوردن خوشی های بزرگ و شاید به دنیا آوردن بچه ای شبیه خودمون <نهایت خودخواهی> با یک دنیا آرزو یک دنیا خواسته و در نهایت یک دنیا توقع! بچه ای که تمام نقص های ما رو جبران کنه و هر چه که ما نشدیم بشه !
یا سکس! سکسی که در هر رابطه ی نزدیک بین هر دختر و پسری می تونه وجود داشته باشه1 که البته خیلی ها معتقدند جنس این رابطه بعد از ازدواج کاملاً فرق می کنه چرا که احساس متفاوت و عمقی بیشتر از یک عمل به اصطلاح حیوانی وجود داره. ولی اون حس چیه؟! تملک،غیرت ،حسادت و محدود کردن کسی و صاحب شدنش؟! و به نظر من این تمام واقعییتی که اتفاق می افته.در ابتدای یک رابطه حرف های قشنگی شنیده می شه مثل درک مثل آزادی مثل روشنفکری مثل عشق.ولی بعد از مدتی تمام حرف ها به زباله دانی ریخته می شه به راحتی آب خوردن<شایدم راحت تر>و نه تنها در عمل بلکه تهدید ها و خط نشون ها به صراحت بیان می شه تازه اگر شخص مقابل شروع به اذیت نکنه و فیلش یاد هندستون نکنه جزء خوش شانسی محسوب می شه و گناه چیه دوست داشتن و تن دادن به ازدواج.و در آخرقطع رابطه با عالم و آدمه و مبارزه ی مسلحانه با تمامه علائق و کار های مورد علاقه ی شخصه.تنها با این توجیه که عزیزم من دوستت دارم و لابد صلاحت رو بیشتر از خودت می دونم!
من نه دوست داشتن رو بد می دونم و نه صداقت و روراستی رو و نه احترام رو و می خواهم راجع به مسائلی بگم که اصلاً قابل فهم و بخشش نیست اما اتفاق می افته.مثل جلب توجه مثل دیدن زیبایی ها مثل امتحان کردن تجربه کردن!مثل تمام امور زشت و شاید شنیعی که مرتکب شدم.
تصور کنید که که دوست پسر یا دوست دختری دارید که فوق العاده برایتان مهم است و براثر اتفاقی از او رنجیده خاطر می شوید و به فکر جدا ئی می افتید کمی مشروب با استرس و غمی که با شما همراه است می تواند شما را به قعر دوزخ ببرد .خصوصاً اگر نفر سومی هم وجود داشته باشد پسر یا دختری که به شما دلگرمی بدهد ودرست حرف هایی که نیاز دارید بشنوید را برایتان بگوید با تصور این که زیبا و جذاب و ... هم باشد؟ خوب....؟! به چه دلیل نباید او را بوسید و به چه دلیل نباید به این جهنم پا گذاشت؟ و به چه دلیل پس از گذشت سه سال باید هنوز هم عذاب کشید؟ به چه دلیل باید به یارتان که مثل شما یک انسان است گناه می کند دروغ می گوید و صادقانه دوستتان دارد دروغ گفت؟ و همیشه نگران بود که این راز فاش نشود؟!من شخصاً دختر هوس بازی نیستم دختری با هیجان خیلی زیاد که سعی بر کنترل خود در تمام شرایط دارد. ولی با تمام این اوصاف خطا از من اجازه نمی گیرد.هوس هم همینطور قصدم از تعریف و توصیف این جریان وبیان کردن اینکه از دست دوست پسرم ناراحت بودم توجیه خودم نیست چرا که با خودداری که در مقابل این جریان کردم گند های بدتری زدم و در سطوحی به مراتب پایین تر! روزی برایم اتفاقی افتاد که جرأت تعریف کردنش را برای هیچ کس ندارم حتی خودم.اتفاق آن روز من را با وجهی از خودم آشنا کرد که شاید گاهی مخفیانه راجع به آن فکر می کردم ولی خودم را کاملاً شوکه کرد .وجه دیگری از من وجهی که از آن بی زار بودم و مانند حیوانی وحشی از درونم برای لحظاتی اختیار را از من گرفت. تصور کنید روزی در تاکسی نشسته اید ومسافت طولانی را باید با آن تاکسی بروید پسری کنار شما نشسته که صورتی جذاب و وخشن یا به عبارتی وحشی دارد قدی بلند و هیکلی تو پر. هیجانی در شما شروع به جوانه زدن می کند.بدون اینکه بفهمید این حس از کجا و کی آمد. و متوجه می شوید دوست دارید دست های آن پسر بدنتان را لمس کند نمی دانم این حس چطور به پسر انتقال داده شد .پسر جوان درست مثل من در حد یک انسان محروم که سال ها در قحطی دختر بوده و انگار در تمام دوران زندگی اش دختر ندیده دچار هیجان شد و کم کم گرمای دستانش را از روی مانتو به کنار بدنم احساس کردم و خنده دار تر این که هیچ عکس العملی از خودم نشان ندادم و هیچ اعتراضی هم نکردم انگار متوجه هیچ موضوع عجیبی نیستم و کار تا جایی بالا گرفتم که کشیده شدن دستش را بر روی نوک سینم از روی مانتو احساس کردم و خدا می دونه که اگه به مقصد نمی رسیدیم کار به کجا ها کشیده می شد؟ نکته ی جالب برای خودم احساسم بعد از پیاده شدن بود مثل انسان متجاوز گناهکاری بودم که از پسری سوءاستفاده کرده باشه و از طرف دیگه از خجالت یک قدم مونده بود برسم تا سکته!پسر دنبالم می اومد احساس می کردم اونم از اتفاقی که افتاده بود خجالت می کشید تا حد دویدن تند می رفتم دراواسط راه متوجه شدم که رفته .نفس راحتی کشیدم.
اصلاً نمی تونستم باور کنم!چه طور تونسته بودم کلامی حرف نزنم و چطور بدون اینکه احساسی به پسر و حتی جذابیتش داشته باشم نه تنها سکوت کردم بلکه با انرژی و شاید حالتی که به بدنم داده بودم بیشتر تحریکش کرده بودم.<بدنم را در حالتی قرار داده بودم که پسر به زحمت می تونست دستش رو به بدنم بزنه و حرکتی نمی کردم وهمگام با ریتم حرکت ماشین و ترمز هایی که می کرد به عمد خودم رو به عقب می کشیدم که تمام تلاش های پسر بدون نتیجه بمونه سینمو جلو داده بودم ومتمرکز روی حرکت سینم در حین نفس کشیدن و از تلاش پسر وخواهشی که در حرکاتش بود حتی بیشتر از وقتی که دستش رو بدنم بود احساس لذت می کردم. >
ای کاش از یاددآوری این ماجرا لذت می بردم و ای کاش خودمو می بخشیدم .نمی دونم این عذاب وجدان از کجا میاد؟از درونمون،فرهنگمون یا تربیتمون به هر حال مثل بار سنگینیه که تا امروز همه جا همراهمه!مثل لباس ضخیم و سنگینیه که در هوایی گرم به تن کرده باشی .اگر درش بیاری باید عریان وشرمنده تر به راحت ادامه بدی و من متأسفم چون مست نبودم ناراحت هم نبودم و این جریان اتّفاقی نبود بلکه واقعیّتی بود سر کوب شده از درونم.








4 Comments:

Anonymous Anonymous said...

salam

2:38 AM  
Blogger Z-factor said...

مرسي كه سر زدي. بد نيست كه آدم مثل بقيه فكر نكنه يا نخواد مثل ديگران زندگي كنه ولي نبايد زندگي رو سخت گرفت چون سخت مي گذره.

4:32 AM  
Blogger Z-factor said...

اگه از اتفاقي كه افتاده متاسفي سعي كن ريشه اون رو پيدا كني و از بين ببريش. به اين مي گن خودسازي.

4:39 AM  
Anonymous madmazel said...

salam . neveshte at kheili khoobe faghat kheili toolanie . mazooret ro az soale dovvomet nafahmidam soale sevvom ro ham ke nagofti chie !
mavafagh bashi

8:48 AM  

Post a Comment

<< Home